تبلیغات
 سجــــاده نشین ره عشق - √داستان کوتاه " پسرک افغان "√

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :



RSS

 سجــــاده نشین ره عشق

شعــــار روز سجـــاده نشین: به چشمـــانت بیاموز که هر وبلاگی ارزش دیدن ندارد :D

یکشنبه 11 دی 1390

√داستان کوتاه " پسرک افغان "√
چند نفر سر زدن؟؟ : عزیز
مرتبط با : سجاده نشین ره عشق اجتماعی/فرهنگی
بسم الله....



این داستان رو یکی از بهترین دوستام به نام رضا مظفری عزیز نوشتن...

البته بهتر بگم دکتر رضا مظفری...با کسب اجازه از ایشون این داستان رو تقدیم دوستانم میکنم..
بنده خوندم خیلی داستانش ردیف و قشنگ شده بود...
همینجا احسنت به رضای عزیز بگم که قلمش فوق العاده هستش..

دوستان داستان رو در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید...نخونین واقعا ضرر کردین خیلی زیباست.خیلییی




صدای گوش خراش بلندگو از وانت کهنه‌ی پیرمرد، سکوت غروب دلگیر کوچه را شکست. انگار مرد پیر از طرف خدا آمده بود که هرچیز مندرس و بدرد نخوری را با پول عوض می‌کرد. کوچه آنقدر خلوت بود که هرگاه پیرمرد سکوت می‌کرد، صدای فریاد برگهای خشک از زیر چرخهای ماشینش شنیده می‌شد. زیر یکی از درختهای کهن‌سال کوچه، پسرکی مشغول وارسی سطل بزرگ زباله بود. هر از چندگاهی یک بطری خالی آب معدنی یا نوشابه را با خوشحالی توی گونی بزرگی که ترک دوچرخه‌ی کوچکش داشت می‌انداخت. بنظر می‌رسید دوچرخه‌ی نحیف، بزور زیر بار گونی فربه قامت راست کرده. با وجود کار چندش‌آور پسرک، دستکشی انگار می‌گفت با بهداشت غریبه نیست. نور چراغ اتوموبیل مهندس اکبر که روی پسرک افتاد تازه مشخص شد دستکش، پوست سیاه و ضمخت دستانی است که سالها در تجسس پس‌مانده‌های لحظات خوش دیگران، به رنگ بی‌تفاوتی نگاه‌ها در آمده. اکبر به همراه همسر و دخترش برای فرار از زندگی آپارتمانی به این محله آمده بودند. پسرک‌ با دیدن آنها از سطل فاصله گرفت. می‌شد صدای تپش قلب او را حتی بلندتر از صدای بلندگوی مردپیر که یکی دو کوچه فاصله گرفته بود، شنید. با عجله دوچرخه‌اش را برداشت و از نظر دور شد. نگاه اکبر و خانواده‌اش می‌گفت که نفهمیدند چرا حضورشان پسرک را فراری داده. در حیات خانه باغچه‌ی کوچکی بود که گلهای پژمرده و علفهای هرز آنرا پر کرده بود. از حیات باید چند پله‌ای بالا می‌رفتی تا به ورودی قسمت مسقف خانه می‌رسیدی. هنوز نیم ساعت از ورودشان به خانه نگذشته بود که زنگ خانه به صدا در آمد. اکبر در را که باز کرد، چهره‌ی کثیف و بهم ریخته‌ی پسرک افغان را دید که فکرشان را از وقتی به خانه رسیده بودند به خود مشغول کرده بود. با تعجب پرسید: بفرمایین
- آقا این مال شماست؟
پسرک دستش را دراز کرد و کیف پولی را نشان داد. اکبر نگاهی به کیف انداخت و گفت: نه
- دیدم شما تازه رسیدین گفتم حتما از دست شما افتاده
- نه پسر جان مال ما نیست. بده من ببینم کارت شناسایی، چیزی توش هست که صاحبش رو پیدا کنیم!
- سلام آقا !!!
اکبر با خنده گفت: علیک سلام. تازه یادت اومد سلام نکردی؟ لبخندی زد و نگاهش رو از روی کیف به صورت پسرک برگرداند و با مهربانی پرسید: پسرم چرا ما رو که دیدی فرار کردی؟!
- فرار نکردم آقا! رفتم یه گوشه تا شما ناراحت نشین
- چرا ناراحت بشیم آخه؟! تو که کاری نکردی
پسرک با خنده‌ای تلخ جواب داد: آخه آقا اکثر مردم من رو که نزدیک خونشون میبینن ناراحت میشن و اخم می‌کنن
- نه پسر جون اشتباه می‌کنی، اینطوری نیست
پسرک چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت. اکبر لبخندی زد و گفت: بیا تو پسر جون یه گلویی تازه کن
- نه آقا ممنون، باید تا ماشینهای شهرداری نیومدن چندتا کوچه‌ی دیگه هم برم. خداحافظ آقا ...
فکر رفتارهایی که پسرک را از مواجهه با همنوعان خود می‌ترساند، خیلی اکبر را آزار می‌داد. چند روز بعد که اکبر داشت از خانه بیرون می‌رفت؛ هنوز در را نبسته بود که همان پسرک را دید. رنگ پریده و سرعت دویدنش نشان می‌داد که از چیزی خیلی ترسیده است. وقتی به اکبر رسید نفس‌نفس‌زنان گفت: آقا توروخدا توروخدا منو قایم کن!! اکبر پسرک را داخل برد و در را بست. چیزی نمی‌پرسید تا نفس پسرک بالا بیاید. به بیرون که سرک کشید، چیزی جز ماشین گشت انتظامی ندید. با تعجب به پسرک نگاهی کرد و پرسید: ماجرا از چه قرار بود؟ اگه کار بدی کرده باشی خودم حسابتو می‌رسم!
- بخدا آقا من کاری نکردم! بخدا من کاری نکردم آقا!
- پس چرا از پلیس فرار می‌کردی؟
- آقا آخه من کارت ندارم ولی بخدا تو ایران بدنیا اومدم. پدر و مادرم مردن، الانم برا آقای طلا کار میکنم
- طلا؟
- طلا اسم اونیه که بهمون جای خواب و غذا میده، ما هم براش کار می‌کنیم
اکبر ناراحت شد که دچار سوءظن شده است. فکر بد را از سر دور کرد و برای جبران، به پسرک پیشنهاد داد دستی به سر و روی باغچه بکشد و پولی که حاضر نشده بود بعنوان کمک قبول کند؛ بعنوان دستمزد بگیرد. آنها قرار گذاشتند عصر جمعه پسرک برای رسیدگی به باغچه بیاید. اکبر کتانی آبیش را که دیگر در این روزهای پرمشغله بکارش نمی‌آمد به پسرک داد و با خنده گفت: اینو بگیر تا دفعه بعد بتونی سریعتر فرار کنی!
غروب جمعه رسیده بود. همسر اکبر برای رفتن به خانه فامیل که روضه داشتند، آماده می‌شد. دختر خانواده که بخاطر دوری از دوستان چند ساله‌اش، با تغییر خانه هنوز کنار نیامده بود؛ با بد اخلاقی حاضر به همراهی مادر نمی‌شد و با شیوه‌ی مرسوم خود حبس در اتاق، حاضر به جواب دادن به پدر و مادر نبود. مادر هم که از همراهی دخترش نا امید شد، با مجموعه‌ای کامل از سفارشات ریز و درشت پدر و دختر را تنها گذاشت. انگار این غروب جمعه از آنچه بنظر می‌رسید هم دلگیرتر بود. هرچند برای پسرک افغان شادترین بعد از ظهری بود که تا به آن روز داشته. اولین روزی که قرار بود پولی بدست آورد و شروعی برای رسیدن به آرزوهای نچندان بزرگش بود. لااقل خنده‌ی روی صورتش اینطور نشان می‌داد. وقتی پسرک مشغول رسیدگی به باغچه شد، اکبر برای خرید به فروشگاه سر کوچه رفت. او درحالیکه مشغول انتخاب مواد و وسایل مورد نیازش بود، توجهش به صحبت دو زن میانسال جلب شد.
- نفهمیدی چه چیزایی برده؟
- میگن یه سری طلا و پول برده، ولی نمیدونم چقدر بوده
- آخه بگو کدوم آدم عاقلی خونشو دست آدم غریبه می‌سپاره به امان خدا
- چه حرفیه حاج خانوم، چند سال بوده واسشون باغچه خونشون رو هرس می‌کرده، بهش اعتماد داشتن
- والا چی بگم حاج خانوم، پول که مهم نیس، آبرو اگه از آدم بره دیگه بر نمیگرده
- آره والا دختره رو دیده بودی؟ مثل قرص ماه بود
- من شنیدم چند روز پیش پلیس دیدتش تا همین کوچه‌ی پشتی هم دنبالش کرده، ولی یهو معلوم نشده کجا رفته
- مسلمون نشنوه، کافر نبینه! احمد آقا قربون دستت اینا رو بنویس به حساب بده شاگردت بیاره دم در خونه.
اکبر از شنیدن این صحبتها قلبش بشدت به تپش افتاده بود. نگران بود اما سعی می‌کرد به خود بقبولاند که این اتفاقات هیچ دخلی به آشنای تازه‌ی او ندارد. همینطور که به سمت خانه حرکت می‌کرد، داشت با خودش کلنجار می‌رفت. چند متری تا خانه فاصله داشت. سکوت سرد غروب کوچه با صدای جیغ دختر شکست. اکبر درجا خشکش زد انگار تمام دنیا بر سرش خراب شد. تازه داشت از فکر و خیال منفی خود را آزاد می‌کرد که انگار آب سردی بر پیکره‌اش ریختند. به تنها چیزی که فک می‌کرد دخترش بود. نفسش از شدت اضطراب به شماره افتاده بود. به درب خانه که رسید ناگهان در باز شد و پسرک بیرون آمد.
- آقا کُمـَ....
سیلی کلامش را برید. اکبر چه میتوانست بکند؟ بعد از این همه خوبی، بعد از این همه لطف و اعتماد! البته نه، مقصر را خودش می‌دانست."از ماست که بر ماست. این منم که اونو از دست پلیس نجات دادم. منم که میخواستم مثل بقیه بهش نگاه نکنم. منم که فکر می‌کردم لیاقت زندگی بهتری رو داره."اینها جزئی کوچک از ندامتهایی بود که در ذهن نثار خودش می‌کرد. رنگش از سرخی روی آتش را سفید کرده بود. جلوی چشمانش را خون گرفته بود. هر جمله باعث می‌شد که او انرژی بیشتری در دست و پایش برای کتک زدن پسرک احساس کند. هرچقدر می‌زد، التیام پیدا نمی‌کرد. پسرک به هر زحمتی بود خود را از باد کتک و فحش فراری داد. اکبر وقتی دید عده‌ای از همسایه‌ها که بخاطر سر و صدا از خانه بیرون آمده بودند؛ افغان را با سنگ و چوب دنبال می‌کنند، از تعقیب او دست برداشت و هراسان به سمت خانه دوید...
هوا تاریک شده بود. اکبر داشت در خیابانهای شهر قدم می‌زد. عادت داشت هر وقت دلش گرفت، چند دقیقه‌ای قدم بزند. با حالی که این شب داشت، انگار باید بقیه‌ی عمرش را در خیابانهای شهر قدم می‌زد! این‌بار فقط راه نمی‌رفت تا دل گرفته‌اش را آرام کند. این بار بدنبال کسی بود، کسی که باز هم قربانی ظن بد شده بود. این‌بار کفشی در دست داشت. نه کفشی برای هدیه به بچه‌ای که تمام عمر حتی یک بار هم کفش نو نپوشیده؛ بلکه کفش اسکیت دختری بازیگوش که هم سر صاحبش را مضروب کرده بود و هم انصاف پدری را. مرور زمان سر دختر بچه را خوب می‌کرد ولی غرور مرد را نه. چشمان اشک آلودش در آن تاریکی شب چیزی را نمی‌دید ولی چه می‌توانست بکند جز گشتن؟! به هیچکس و هیچ چیز اعتنا نمی‌کرد و تنها بدنبال گمشده‌اش بود. کفشی با رنگ آبی بر کف خیابان انگار از هرچیزی بهتر می‌توانست در نظر یک مرد شکسته دل خودنمایی کند. با سرعت دوید و کفش را در دست گرفت. کفشی این‌بار فقط آبی نبود. لکه‌های قرمز خون زیبایی آبی را از بین برده بود. صدای آژیر اورژانسی که با سرعت دور می‌شد او را به خود آورد و صداهایی که می‌گفتند:
- اینی که من دیدم، بعیده زنده مونده باشه
- منم دیدم دیگه نفس نمی‌کشید
و مردی که با نیشخند گفت: آخه یکی نیس به اینا بگه موندین چیکار؟ خوب برین کشورتون دیگه...
چند قدمی بیشتر تا خانه نمانده بود. چه مسیر سختی. سختی مسیر به دِلِ رفتنِ آنست نه به مسافتش. این‌بار دیگر دلتنگی چاره‌اش پیاده روی نبود. این عرق شرم را فقط گریه می‌توانست بشوید. هق‌هق گریه‌ای که در سکوت شب، از صدای تپش‌های قلب مردی دلشکسته پیشی گرفته بود. ای‌کاش می‌شد فقط برای یک بار در تمام عمر، زمان را به عقب کشید. نه نمی‌شود، حتی برای یک‌بار. بجز صدای هق‌هق گریه و تپشهای قلب اکبر، صدای دیگری بگوش می‌رسید که از هردوی آنها بهتر بود. صدای پسرکی در تجسس پس‌مانده‌های لحظات خوش دیگران...


برچسب ها : پسرک افغانی-افغانی-کفش آبی-زباله-
...



نوشته شده توسط سجـــاده نشین ره عشق   در ساعت 10:21 ب.ظ
نظرات ()


مدیر وبلاگ: سجـــاده نشین ره عشق   » صفحه ی نخست
» آرشیو مطالب

برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید





همین الان چند صلوات برای آقامون میفرستی؟





Online User